دوشنبه ۵ اسفند ماه ۱۳۹۸ هجری شمسی

فدك، نماد مظلوميّت اهل بيت (عليهم السلام)

محتوای صفحه: 

فدك، نماد مظلوميّت اهل بيت(عليهم السلام)

 

«...وَالاَْمْرُ الاَْعْجَبُ وَالْخَطْـبُ الاَْفْظَعُ بَعْدَ جَحْدِكَ حَقَّكَ غَصْبُ الصِّديقَةِ الطّاهِرَةِ الزَّهْراءِ سَيِّدَةِ النِّساءِ فَدَكاً، وَرَدَّ شَهادَتِكَ وَشَهادَةِ السَّيِّدَيْنِ سُلالَتِكَ، وَعِتْرَةِ الْمُصْطَفي صَلَّي اللهُ عَلَيْكُمْ، وَقَدْ اَعْلَي اللهُ تَعالي عَلَي الاُْمَّةِ دَرَجَتَكُمْ، وَرَفَعَ مَنْزِلَتَكُمْ وَاَبانَ فَضْلَكُمْ، وَشَرَّفَكُمْ عَلَي الْعالَمينَ، فَاَذْهَبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ وَطَهَّرَكُمْ تَطْهيراً...»    

 

بخشي از زيارت امير المؤمنين(عليه السلام) در روز غدير

«... موضوع شگفت انگيزتر و مصيبت هولناك تر، پس از انكار حق تو، غصب فدك بود از صديقه طاهره، حضرت زهرا سرور زنان(عليها السلام). پس از آنكه گواهي تو و دو بزرگوار از نسل تو و عترت مصطفي(صلي الله عليه وآله) را رد كردند. در حالي كه خداي متعال درجه شما را بالا برد و منزلت شما را بر امّت برتري داد، و فضيلت شما را آشكار كرد و از آلودگي زدود و پاك و پاكيزه نمود...»

     ماجراي تاريخي فدك از جمله مسائلي است كه همزمان با رحلت پيامبر گرامي(صلي الله عليه وآله)و از روزهاي نخستين تاريخ اسلام تا كنون مطرح بوده است؛ مسأله اي كه فراموش ناشدني است و بايد آن را يكي از دردناك ترين فرازهاي تاريخ اسلام برشمرد. هر چند طرح اين مسأله مانند بسياري از مسائل تاريخي ديگر، با آثار عملي همراه نيست و در حال حاضر سرزمين تاريخي فدك در صحراي حجاز و در دل بيابان ها و حرّه ها و سنگ هاي سوخته و پاره اي نخلستان هاي اطراف مدينه طيبه، گمنام افتاده و كسي را در مالكيت آن دعوا و مرافعه اي نيست. امّا از آنجا كه طي ّ قرن ها بحث هاي فراواني درباره آن بوده و مورّخان و محدّثان و محقّقان سخن ها در اين باب گفته اند و يافتن نظر صائب مي تواند نكته اتكايي براي مسائل اعتقادي مخصوصاً در مسأله خلافت و امامت و مظلوميت اهل بيت(عليهم السلام) در آن مقطع تاريخ اسلام باشد، لذا طرح آن مانند ساير مسائل تاريخي از بار ارزشي و معنوي و اعتقادي برخوردار است كه مي تواند پرده از روي حوادث برافكند و براي آيندگان عبرت آموز باشد. بدينسان نمي توان ماجراي فدك را از حوادث فراموش شده تاريخ اسلام تلقّي كرد. با توجّه به اين نكته مهمّ، گذر بر تاريخ پرماجراي فدك و مناقشات آن همواره مورد توجّه عالمان، محدّثان، مورّخان و پژوهشگران شيعه و سني بوده است.

 

     در حالي كه پيروان اهل بيت مصادره فدك به وسيله نظام حاكم، پس از رحلت پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله) را ظلم مضاعفي در حقّ خاندان پيغمبر پس از غصب خلافت امير مؤمنان(عليه السلام)مي دانند و حتّي اسفبارتر از آن مي شمارند. نظريه پردازان عامّه در مقام توجيه اين اقدام برآمده اند و بر مستندات غاصبان صحّه گذاشته و آن را اقدامي مشروع جلوه داده اند!

 

     نكته اي كه تأكيد بر آن لازم است اين است كه: مسأله فدك پيش از آنكه بار اقتصادي داشته باشد، بار معنوي و سياسي داشته كه با گذشت زمان به مسائل اعتقادي پيوند خورده است؛ چنانكه امر از آغاز نيز چنين بوده و دفاعيات حضرت زهرا(عليها السلام) و حمايت امير مؤمنان از دختر پيغمبر(صلي الله عليه وآله) در اين كشاكش، به روشني مبيّن اين است كه اساساً سخن از منافع اقتصادي نبوده، بلكه بعد معنوي و ديني آن، نقطه محوري را تشكيل مي داده است. اين دفاعيّات و خشم و خروش ها در راستاي دفاع مستمر از اصول ومباني اسلامي است كه از سوي پروردگار و با رسالت حضرت محمّد(صلي الله عليه وآله)پي افكنده شد و خطر ارتجاع زودرس به طور جدّي آن را تهديد مي كرد. و اين وظيفه سنگرداران ولايت بود كه از حريم شرايع دين دفاع كنند و از گسترش خطر ارتجاع و بدعت مانع شوند و از هرگونه امكانات تبليغي بهره گيرند. در اعصار بعدي نيز وارثان ولايت در برابر رژيم هاي حاكم، همان مواضع را دنبال كردند. و حتّي مسأله فدك را به عنوان نمادي از كشور اسلامي مطرح نموده و آن را به گستره حاكميّت دين و ولايت تعميم داده اند؛ چنانكه در سخن امام موسي بن جعفر(عليه السلام) با مهدي عباسي در تحديد حدود فدك روايت آمده كه آن حضرت حدود فدك را با مفهوم رمزي اش به قلمرو حكومت اسلامي و جغرافياي آن روز جهان اسلام پيوند دادند و خواستار شدند كه هرگاه خليفه عباسي بخواهد آن را به آل رسول بازگرداند بايد چنين اقدامي كند؛ يعني تمام متملّكات دولت اسلامي را واگذارد و اين حاكمان نه تنها غاصب فدك اند كه غاصب خلافت نيز هستند. در هر حال با توجّه به اهمّيت موضوع وارتباطي كه با مسأله ولايت پيدا مي كند در اين مقال برآنيم تا مروري گذرا بر سرگذشت فدك كنيم و مظلوميت اهل بيت و علي و زهرا(عليهم السلام) را در لحظات واپسين رحلت پيامبر به اجمال بنگريم.

 

موقعيّت جغرافيايي و سابقه تاريخي فدك

     فدك از جمله قرا و قصبات حجاز و حوالي خيبر است كه با مدينه طيّبه دو يا سه روز طي مسافت فاصله دارد كه به مقياس زمان ما به 130 كيلومتر مي رسد. سرزميني بوده آباد و به لحاظ داشتن آب كافي، از نخلستان هاي فراوان و محصول برخوردار بوده است. اشتغال مردم اين سرزمين را امر كشاورزي و كارهاي دستي تشكيل مي داده و خرماي آن مشهور بوده و از بافته هاي فدك در كتب تاريخي سخن به ميان آمده است.

     فدك با پيشينه تاريخي منزلگاه طايفه «بنو مُرّه» از قبيله بزرگ و مشهور عرب «غطفان» است. به گفته طبري مادر نعمان بن منذر پادشاه حيره از اهالي فدك بوده كه سند معتبري در قدمت تاريخي سرزمين فدك به شمار مي رود.1

     و به گفته برخي ديگر: فدك نام پسرحام بن نوح بوده و اين قريه به نام وي موسوم گشته است. فدك با خيبر ده كيلومتر فاصله دارد و به لحاظ اينكه خيبر مركز عمده يهوديان بوده، مردم آن از نظر اجتماعي و مذهبي تابع يهوديان خيبر بوده اند. قلعه مشهور قديمي فدك به «الشمروخ» شهرت داشته كه در حقيقت حصن و قلعه فدك بوده است.2

 

     فدك، با ديرينه ممتدّ تاريخي و موقعيت ويژه اش به عنوان يك سرزمين پر آب و در نتيجه داراي نخلستان ها، نامي مشهور بوده كه علي رغم كوچكي اش از اهمّيت تاريخي و جغرافيايي برخوردار است.

     در قرن سوّم هجري، اين قريه مسير و منزل گاه مسافران مدينه بوده كه در حال حاضر اين موقعيّت را از دست داده است. 

موقعيّت كنوني فدك

     بنا به نوشته مؤلّف كتاب مدينه شناسي كه خود از محلّ فدك ديدن كرده است، اين منطقه امروزه به «الحائط» موسوم است كه تابع امارت «حائل» است و در مغرب «الحُليفه» و جنوب «ضرغد» قرار دارد. دقيقاً در مرز شرقي خيبر داراي موقعيّت مشخّصي است. به گفته مؤلّف فوق الذكر، تا پايان سال 1975 ميلادي، اين منطقه شامل 21 روستا و داراي 11000 نفر جمعيت بوده و سكنه «الحائط» بيش از 1400 نفر نبوده است.

 

تصوير

     فدك سرزميني است پوشيده از نخلستان ها و برخوردار از امكانات كشاورزي و در عين حال مجاور سرزمين هاي خشك حرّه و تابش آفتاب گرم.

     حائط، بي هيچ نشاني از تاريخ، در لابلاي نخلستان ها و صحراي خشك متروك، امروزه اهمّيت خود را به عنوان منزلگاه مسافران از دست داده است.3

 

مشخصات فدك و نخل هاي آن

     چنانكه پيشتر اشاره شد، فدك به لحاظ امكانات كشاورزي، سرزميني بود پر محصول و رطب آن شهرت بسيار داشت. در خصوص حجم درآمدكشاورزي ونخلستان هاي فدك، پس از آنكه در تصرف پيامبر قرار گرفت، گزارش هايي به ثبت رسيده است. برخي گويند: نخلستان هايش در قرن ششم هجري معادل نخلستان هاي كوفه بوده است.4

     ابن ابي الحديد مي نويسد: وقتي عمر بر نيمي از فدك با يهوديان مصالحه كرد از مال عراق پنجاه هزار درهم به آنان داد.5

     سيّد بن طاووس در كشف المحجّه گفتاري دارد كه درآمد فدك را بيش از اين تخمين زده است. وي مي گويد: در آمد فدك به روايت شيخ عبدالله بن حماد انصاري سالانه بالغ بر هفتاد هزار دينار بوده است.6

     از اينجا مي توان علّت واگذاري اين سرزمين پرحاصل به فاطمه زهرا(عليها السلام) از طرف پيامبر گرامي(صلي الله عليه وآله) و به امر پروردگار متعال در آيه  { وَآتِ ذَا الْقُرْبي حَقَّه} را استنباط كرد. بديهي است با زندگي زاهدانه اي كه اهل بيت رسول الله(صلى الله عليه وآله) داشتند آنان را براى اداره معيشت شخصى به اين مبلغ نيازى نبوده و حكمت ديگري در اين امر مهمّ بايد باشد كه شايد بتوان گفت: هدف از اين واگذاري داشتن بنيه مالي و توان اقتصادي جهت اداره حكومت اسلامي بوده كه مي بايست در خاندان پيامبر مستقر مي شد. همانگونه كه تصرّف فدك و خارج ساختن آن از دست اهل بيت به وسيله دستگاه خلافت را در همين نكته بايد جستجو كرد كه به شرح آن خواهيم رسيد.

 

فتح خيبر و فدك

     در سال هفتم هجرتِ پيامبر(صلي الله عليه وآله)، سپاه اسلام موفّق شدند طي ّ فتوحات خود قلعه هاي خيبر را كه دژهاي استوار يهوديان بود فتح كنند، دلاوري هاي اميرمؤمنان(عليه السلام)در اين فتوحات مشهور است. اسطوره شجاعت آن حضرت و به خاك افكندن مرحب، قهرمان غول پيكر يهود و كندن در خيبر با آن حجم افسانه اي اش برگ ديگري است از افتخارات آن فاتح بزرگ در تاريخ اسلام. همينكه خيبر فتح شد و يهوديان سرتسليم در برابر مسلمانان فرود آوردند، خبر سقوط خيبر با آن عظمت به يهوديان فدك كه از ساكنان قلعه ها و مزارع آن خطّه بودند رسيد و از اين رهگذر رعب و وحشتي در دل آنان افتاد و پيش از آنكه سپاه اسلام راهي فدك شوند، نمايندگاني نزد پيامبر فرستادند و از تسليم و مصالحه خود بر نيمي از حاصل باغات و اراضي فدك سخن گفتند.7

 

     ابن ابي الحديد از سيره ابن اسحاق چنين نقل مي كند: همين كه خيبر فتح شد، رعب و وحشت يهوديان فدك را گرفت، لذا نمايندگان خود را نزد پيامبر فرستادند و درخواست كردند بر نيمي از فدك با آنان مصالحه كند. نمايندگان يهود در خيبر يا در مسيرِ راه و يا در مدينه خدمت پيامبر رسيدند و موضوع را عنوان كردند و آن حضرت پيشنهاد آنان را پذيرفت. از اين رو فدك ملك ويژه رسول الله شد؛ زيرا بدون جنگ به تصرّف در آمد. همچنين نامبرده از كتاب ابوبكر جوهري با اسناد خود از زهري چنين آورده است: گروهي از اهالي خيبر كه در محاصره قرار گرفتند، تحصّن كرده و از پيامبر خواستند به آنان امان دهد تا جلاي وطن كنند. پيامبر پذيرفت. اهالي فدك اين را شنيدند و همين پيشنهاد را دادند و پيامبر قبول كرد. و بدينگونه فدك بدون هيچ جنگ و جهاد به تصرّف در آمد و بدين ترتيب ملك خاص پيامبر شد.8

 

     مفسران سنّي و شيعي نيز به چگونگي تصرّف فدك اشاره كرده و آن را خالصه و فئ رسول خدا و از زمين هايي برشمرده اند كه بدون سلاح و سپاه فتح شده و آحاد مسلمين در آن نقشي نداشته اند و بنا به نصّ قرآني، متعلّق به پيامبر خواهد بود:

{ وَمَا أَفَاءَاللهُ عَلَي رَسُولِهِ مِنْهُمْ فَمَا أَوْجَفْتُمْ عَلَيْهِ مِنْ خَيْل وَلاَ رِكَاب وَلَكِنَّ اللهَ يُسَلِّطُ رُسُلَهُ عَلَي مَنْ يَشَاءُ وَاللهُ عَلَي كُلِّ شَيْء قَدِيرٌ * مَا أَفَاءَاللهُ عَلَي رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُرَي فَلِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِى الْقُرْبَي وَالْيَتَامَي وَالْمَسَاكِينِ وَابْنِ السَّبِيلِ كَي ْ لاَ يَكُونَ دُولَةً بَيْنَ الاَْغْنِيَاءِ مِنْكُمْ... }9

 

«آنچه را خدا از آنها (يهود) به رسول خود بازگرداند، چيزي است كه شما براي به دست آوردن آن نه اسبي تاختيد نه شتري، ولي خداوند رسولان خود را بر هر كس بخواهد مسلّط مي سازد و خدا بر همه چيز توانا است. آنچه را خدا از اهل اين آبادي بازگرداند «فئ» از آن خدا و رسول و خويشاوندان او و يتيمان و مستمندان و در راه ماندگان است تا اين اموال ميان ثروتمندان شما دست به دست نشود...»

 

دو آيه فوق الذكر خاطر نشان مي سازد كه آنچه بدون جنگ و جهاد به دست آيد به خدا و رسول تعلّق دارد و ساير مسلمانان در آن حقّي ندارند. و آنگاه كه در دست پيامبر قرار گرفت، آن حضرت به عنوان ولّي امر مسلمين در مصارفي كه صلاح دين و مسلمين است خرج مي كند و آن را ذخيره ثروتمندان نمي سازد. اين مصارف به بيان آيه، عبارتند از: راه خدا و ترويج و تقويت دين و اهداف مقّدس رسالت نبوي، خويشاوندان پيامبر و ايتام و مستمندان و در راه ماندگان و به طور كلّي در جهت مصلحت دين و مسلمين.

 

     و هر گاه پيامبر از ميان مردم رخت بربندد، زمام چنين اموالي در دست جانشين به حقّ او، امام عادل خواهد بود كه از قبل تعيين شده است كه او نيز در همان مصارف مذكور خرج و صرف خواهد كرد. 

 

واگذاري فدك به فاطمه(عليها السلام)

     چنانكه در روايات بي شماري از طريق خاصّه و عامّه آمده است، رسول خدا(صلي الله عليه وآله)در زمان حيات خود فدك را به فاطمه زهرا(عليها السلام) واگذار كردند و اين سه سال قبل از رحلت پيامبر بود؛ يعني همان ايامي كه فدك به تصرف آن حضرت درآمد.

     طبرسي در مجمع البيان، ذيل تفسير آيه:  { وَآتِ ذَا الْقُرْبَى حَقَّهُ وَالْمِسْكِينَ وَابْنَ السَّبِيلِ} از امام باقر و امام صادق(عليهما السلام) و نيز ابوسعيد خدري چنين روايت مي كند:

     «إنّه لَمّا نَزَلَتْ هذِهِ الآيَة عَلَي النَّبِي (صلي الله عليه وآله) أَعْطاها وَسَلَّمَها فَدَكاً وَبَقِيت فِي يَدِها ثَلاث سَنَوات قَبْلَ وَفاتِ النَّبِيّ» .10 همينكه آيه كريمه به پيامبر(صلي الله عليه وآله) دستور داد حقّ ذوي القربي؛ يعني خويشاوندان پيامبر و مسكين و ابن سبيل را بدهد، آن حضرت فدك را به فاطمه(عليها السلام)داد و سه سال قبل از وفات حضرتش در دست فاطمه بود.

 

     همين مطلب را سيوطي در درّالمنثور از ابي سعيد خدري نقل كرده است:

«أخرج البزاز وابويعلي وابن حاتم و ابن مردويه عن أبي سعيد الخدري، قال: لَمّا نَزَلَتْ هذِهِ الآيَة  { وَآتِ ذَا الْقُرْبَى حَقَّهُ...} دعا رسول الله فاطمة فأعطاها فَدَكاً}.

 

     چون آيه شريفه نازل شد پيامبر(صلي الله عليه وآله) فاطمه(عليها السلام) را فراخواند و فدك را به او داد.

 

     و نيز از قول ابن عباس آورده: «لما نزلت  { وَآتِ ذَاالْقُرْبي حَقَّه} أقطع رسول الله فاطمة فدكاً» چون آيه شريفه نازل شد، رسول خدا(صلي الله عليه وآله) فدك را ملك فاطمه(عليها السلام) قرار داد.

 

     هيثمي در مجمع الزوائد و ذهبي در ميزان الاعتدال، متّقي در كنز العمال و برخي ديگر از محدّثان عامّه نيز عين اين مطلب را نقل كرده اند.11

 

     كوتاه سخن اينكه: فدك خالصه پيامبر گرامي بوده و در زمان حيات خود به امر خداوند آن را به فاطمه زهرا(عليها السلام) داده است. اين اقدام پيامبر(صلي الله عليه وآله) بر اساس مصلحت دين و مسلمين و آينده خلافت اسلام بوده؛ زيرا اوّلا: هرگاه فدك در دست زهرا و علي(عليهما السلام)بود، آن را جز براي دين و مسلمين و مصالح جامعه اسلامي نمي خواستند و همان راه و روش پيامبر را مي پيمودند. ثانياً: خلافت آينده اسلام كه مي بايست در دودمان اهل بيت استمرار مي يافت، به بنيه مالي و پشتوانه اقتصادي نياز داشت و فدك به عنوان يك منبع درآمد، بخشي از اين بودجه را تأمين مي كرد و رمز اينكه پيامبر(صلي الله عليه وآله) آن را به فاطمه(عليها السلام) دادند و مستقيماً به علي(عليه السلام)نسپردند، شايد اين باشد كه فاطمه دختر پيامبر بود و مردم نسبت به او احترامي ويژه داشتند و ذي القرباي مستقيم رسول الله بود و دادن فدك به حضرتش دستور خداوند در آيه كريمه بود و بديهي است كه فاطمه زهرا(عليها السلام) نيز با فدك همانگونه عمل مي كرد كه پيامبر مي خواست و آن را در جهت خلافت اميرمؤمنان و مصلحت مسلمانان قرار مي داد. اين در حالي است كه گروهي از اهل نفاق و دنياطلبان؛ از قبل با خلافت اميرمؤمنان سرستيز داشتند و اگر فدك به طور مستقيم در اختيار آن حضرت قرار مي گرفت، عكس العمل هايي نشان مي دادند.

 

     در هر حال، وجود فدك در ميان اهل بيت، خواه در دست علي(عليه السلام) يا زهرا(عليها السلام) در حاق واقع فرقي نداشت. اقدام دستگاه حاكمه نيز در غصب فدك همان هدف را تعقيب مي كرد كه اشاره شد و آن تهي دست نمودن خاندان پيامبر از بنيه مالي بود و در اين جهت فرقي نداشت كه متصرف زهرا باشد يا علي(عليهما السلام).

 

     نكته ديگري نيز در اينجا وجود داشت و آن اينكه اگر زهرا(عليها السلام) تسليم مى شد، مى بايست در اصل خلافت نيز تسليم شود و حقّي را كه خدا و پيامبر در ولايت امّت براي اهل بيت قرار داده، به آنان تسليم نمايد و اين به معناي بر باد رفتن كرسي خلافت بود. بنابر اين جنبه سياسي فدك مهمتر از جنبه اقتصادي آن بوده است.

 

ابوبكر و مصادره فدك

     پس از ماجراي سقيفه و تصاحب خلافت، نخستين اقدام خليفه اين بود كه فدك را از تصرّف زهرا(عليها السلام) خارج كند. از اين رو دستور داد وكيل آن حضرت را از فدك اخراج كردند و آن را به بيت المال ملحق نمودند. هر چند اين اقدام عجولانه و تصرّف غاصبانه هيچگونه مستند شرعي و قانوني نداشت بلكه يك اقدام صرفاً سياسي و در راستاي تثبيت حكومت بود امّا وي براي توجيه كار خود به روايتي دست يازيد كه جز او هيچيك از صحابه و روات آن را نقل نكرده اند.

 

     در صحيح بخاري آمده است كه ابوبكر در پاسخ حضرت زهرا، كه به اقدام وي اعتراض نمود، چنين گفت: «إنّ رسول الله قال: لا نورث ما تركناه صدقة» ؛12 «ما ارث نمي گذاريم، هر چه از ما بماند صدقه است.»

     و در برخي منابع ديگر آمده است: «نحن معاشر الانبياء لا نورث».13

 

     در تحليل اين ماجرا نكاتي را بايد خاطرنشان ساخت:

     1 ـ چنانكه از پيش ملاحظه كرديم، فدك را پيامبر گرامي(صلي الله عليه وآله) سه سال قبل از رحلت خود به فرمان خداوند در آيه  { وَآتِ ذَا الْقُرْبَي حَقَّهُ...} به فاطمه واگذار نمودند و بدين ترتيب فدك نحله فاطمه(عليها السلام) است و تا روي كار آمدن ابوبكر در اختيار حضرت بوده و وكيل و نماينده ايشان بر فدك نظارت مي كرده و تصدّي آن را در دست داشته است.

     و بدينگونه حضرت فاطمه «ذواليد»؛ يعني متصرّف بوده و اصولا خليفه حق نداشت ملكي را كه در تصرّف زهرا(عليها السلام) بوده از وي بگيرد. و يا براي مالكيّت آن، از حضرتش شاهد بخواهد و اين چيزي است كه احكام فقه اسلامي به صراحت بيان مي كندو آنها نخواستند به حكم خدا عمل كنند.

 

     2 ـ با اين وجود هنگامي كه ابوبكر شاهد خواست، حضرت زهرا(عليها السلام) علي(عليه السلام) و حسنين(عليهما السلام) و امّ أيمن را به گواهي فراخواند. امّا خليفه شهادت اين بزرگواران را رد كرد كه اين بزرگترين اهانت به ساحت قدس آل الله بود كه قرآن به طهارت و صدق و عصمتشان گواهي داده و آيه «تطهير» در شأن ايشان فرود آمده است و همه راويان؛ اعمّ از شيعه و سنّي اتفاق نظر دارند كه آيه تطهير جز براي اين خاندان نازل نشده و به همين خاطر است كه در زيارتِ غديرِ حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام) اين اقدام مصيبتي بزرگ تر از غصب خلافت خوانده شده است؛ زيرا اگر غصب خلافت يك ظلم آشكار بود امّا ردّ شهادت صديقه امت، حضرت فاطمه(عليها السلام) و صديق اكبر حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام) و دو سبط پيامبر(عليهما السلام) از بُعد معنوي خسارتي بود جبران ناپذير و اهانتي آشكار و پشت سر انداختن آيه تطهير و ناديده گرفتن مقامات و فضائلي كه رسول گرامي براي علي و زهرا و حسنين(عليهم السلام) گفته بود و دوست و دشمن و خود ابوبكر بدان گواهي داده اند.

 

فقه و فضائل فاطمه و علي(عليهما السلام)

     مگر پيامبر نفرمود: «فاطمه پاره تن من است، هر كه او را بيازارد مرا آزرده است.»

     در صحيح بخاري و مسلم است كه ابن مخرمه گفت: شنيدم از پيامبر كه در منبر فرمود: «فاطمة بِضْعَة مِنّي يُؤذِيني ما آذاها ويريبني ما رابها.»14

     و مگر نفرمود: «رضاي فاطمه رضاي خدا و غضب او غضب خداوند است.»

     ابن ابي عاصم روايت كرده:

          «إنّ النبيّ(صلي الله عليه وآله) قال لفاطمة إنّ اللهَ يَغْضِبُ لِغَضَبِكَ وَيَرضي لِرِضاكَ».15

     همچنين ترمذي از قول زيد بن ارقم آورده: «إنّ رسول الله قال: عليّ وفاطمة والحسن والحسين، أنا حربٌ لمن حاربهم وسِلْمٌ لمن سالَمَهُم»؛16 «هر كه با علي و فاطمه و حسنين بستيزد من با آنها بستيزم و هر كه مسالمت كند با وي مسالمت كنم.»

     ونيز فرمود: «اشتدّ غضب الله عَلي مَن آذاني فى عترتى» .17 «خشم خدا شدّت گرفت بر كساني كه با آزردن عترتم مرا آزردند.»

     دكتر محمّد عبده يماني، يكي از دانشمندان اهل سنّت عربستان سعودي در كتاب ارزشمند خود؛ «انّها فاطمة الزهراء» فصلي را به فقه حضرت فاطمه اختصاص داده و در بخش هايي از آن مي نويسد:

«شكّي نيست كه آن جناب سرآمد زنان عالم است، سيّده فقيهه و فاطمه كه در انتقال دادن دين و دعوت و شناخت قرآن و سنّت توانمندي بالايي داشت... هنگامي كه از فقه و دانش او در قالب روايات سخن مي گوييم مي بينيم در موارد بسياري با مسائل فقهي مواجه بوده و در آن مسائل به نور خداي عزّوجلّ مي نگريسته و خداوند قلب او را نوراني ساخته و وي را گرامي داشته و از زنان برگزيده عالم قرار داده است.»18

     «اگر در كتاب هاي روايي تتبّع كنيم موارد بسياري از فقه و درايت فاطمه را خواهيم يافت كه به اعتراف اهل تحقيق، به صورت يك كتاب مستقل مي توان ارائه داد. حضرت فاطمه(عليها السلام) داراي روحي دانا و فهمي دقيق نسبت به اسلام و احكام آن بود... او با فقه كامل از كتاب خدا و سنّت رسول(صلي الله عليه وآله) عمل مي كرده و اصرار داشته كه همه اعمال و رفتارش تابع سنّت مصطفي و هدايت آن حضرت باشد.»19

     و در همين كتاب از قول عايشه آورده كه گفت: «كسي را نديدم راستگوتر از فاطمه»20

 

     و بالاخره سراسر اين كتاب و صدها نظير آن از قلم عامّه و خاصّه مشحون از فضائل صديقه طاهره(عليها السلام) است. و اينها را دستگاه خلافت نيز مانند هزاران راوي و محدّث ديگر به ياد داشته است؛ امّا در ماجراي فدك برخوردشان چنان بود كه ديديم و نيز درباره اميرمؤمنان(عليه السلام) و مقامات و فضايل و حقانيت و صدق و علم و منزلت معنوي او احدي ترديد نداشته و كتب عامّه نيز آكنده از ذكر مناقب آن حضرت است.

 

     ابن حجر هيثمي با اينكه از متعصّبان سرسخت عامّه است، در كتاب صواعق، چهل حديث از پيامبر(صلي الله عليه وآله) در فضائل اميرالمؤمنين آورده و علاوه بر آن، فضائل ديگري براي آن حضرت و خاندانش برشمرده است. از جمله:

     «عَلِي ّْ مَعَ الْقُرْآن وَالْقُرآن مَعَ عَلِىّ لا يَفْتَرِقان حَتّي يَرِدا عَلَي َّ الْحَوض» ؛21 «علي با قرآن و قرآن با علي است و اين دو جدا نشوند تا در كنار حوض كوثر نزد من آيند.»

 

     و «أقضاكم على ّ» ؛ يعني از همه شما بهتر علي قضاوت و داوري كند. و دعا درباره او كه: «اَللّهُمَّ اهْدِ قَلبَهُ وَثَبِّتْ لِسانَهُ» ؛22 «خدايا قلبش را هدايت كن و زبانش را استوار دار!»

     و نيز: «الصديقون ثَلاثَة؛ وَعَلِىّ بْن أبِى طالِب أَفْضَلُهُمْ» ؛23 «سه تن صديقان اند، حبيب نجار و مؤمنِ آل ياسين و علي كه افضل همه آنهاست.»

     و نيز از سخن پيامبر است: «عَلِىٌّ مَعَ الْحَقّ وَالْحَقُّ مَعَ عَلِىّ لَنْ يَزُولا حَتّي يَرِدا عَلَىَّ الْحَوض» ؛24 «علي با حقّ است و حق با علي، از يكديگر جدا نشوند تا در كنار كوثر نزد من آيند.»

     و نيز: «عَلِيٌّ مِنّي بِمَنْزِلَة رَأسي مِنْ جَسَدِي» ؛25 «علي نسبت به من، همانند سر من نسبت به پيكر من است.»

     همچنين ابن حجر از قول ابوبكر آورده كه گفت: از پيامبر(صلي الله عليه وآله) شنيدم كه مي فرمود: «علي ّ مِنّى بمنزلتي من ربّي» ؛26 «علي نسبت به من همانند منزلت من با خداي من است.»

     حال با چنين فضايلي آيا جاي آن داشت كه خليفه از زهرا(عليها السلام) شاهد بخواهد و شهادت علي(عليه السلام) را رد كند و گواهي حسنين را ناديده بگيرد؟! اسف بارتر اينكه در مناقشات مربوط به فدك حرمت حريم ولايت را پاس ندارد؟!

     ابن ابي الحديد متن خطبه اي را از ابوبكر در پاسخ به خطابه تاريخي حضرت زهرا(عليها السلام)نقل كرده كه از گستاخي و جسارت وي نسبت به اهل بيت پرده برمي دارد و نگارنده اين مقال حتّي نقل آن سخنان را دور از ادب مي داند.

     وي پس از نقل آن خطبه موهن، مي نويسد: من سخنان ابوبكر را براي نقيب ابويحيي جعفر بن يحيي بن ابوزيد خواندم و گفتم: او به چه كسي گوشه مي زند؟ پاسخ داد: گوشه نمي زند بلكه به صراحت مي گويد! گفتم: اگر صريح بود از تو نمي پرسيدم. او خنديد و گفت: علي بن ابي طالب(عليه السلام) را اراده كرده است. گفتم همه اين سخنان را براي علي گفته است؟! پاسخ داد: آري، پسرم، پادشاهي است! گفتم: انصار كجا بودند؟ گفت: آنها نام علي را فرياد كردند و او براي جلوگيري از بلوا و آشوب آنها را نهي كرد.»27

     آري پادشاهي است! دنيا و حكومت و رياست چند روزه كه آدمي را به اينجا مي كشاند تا حرمت حريم حق را مي شكند و همه ارزشها را زير پا مي گذارد!

     3 ـ چنانكه در مناقشات فدك آمد، پاسخ خليفه به فاطمه زهرا(عليها السلام) در پي اعتراض به غضب فدك استناد به روايتي بود كه جز وي آن را نقل نكرده است؛ «ما پيامبران ارث نمي گذاريم.» در حالي كه در آغاز امر، سخن از ميراث نبود. فاطمه رفع تعرض از ملكي را مي خواست كه در تصرف وي بوده و پيامبر سه سال قبل از رحلت، خالصه خود را به دخترش داده بود، امّا ابوبكر به جاي اينكه با منطق صحيح پاسخ زهرا را بدهد، سخن را به انحراف برد و بحث ميراث را پيش كشيد.

 

     و چون سخن از ميراث به ميان آمد، ناگزير دفاع زهرا(عليها السلام) در اين حال به گونه ديگر شد و در حقيقت به يك بحث اساسي در باب ميراث به عنوان حكمي از احكام الله تبديل گشت و موضع حضرت زهرا(عليها السلام) در اين مناقشه درست ردّ دعاوي خليفه بود كه مدعي شد «از پيامبر كسي ارث نمي برد.» كه اين بر خلاف قانون ارث است كه به صورت عام براي همه در قرآن تعيين شده و تخصيص آن غير موجّه و بدون دليل است. همانگونه كه وراثت انبيا نيز در قرآن طي آياتي مطرح گرديده و در اين جهت فرقي ميان آنها و ديگران نيست و وارث؛ اعم ازاينكه دختر باشد يا پسر، از اسلاف خود ارث مي برد و روايت مورد استناد ابي بكر خبر واحدي بيش نيست كه جز خليفه راوي ندارد و هرگز نمي توان با چنين روايتي عمومات قرآني را تخصيص زد. به عبارت ديگر ميراث از احكام مصرّح و عام است كه كتاب الله بدان ناطق است و روايت ابي بكر به فرض صحّت خبر واحد و قطع نظر از مشخصات راوي، اگر شرايط و قراين حاليه و موقعيّت زمان و مكان و بحران امر خلافت را هم در نظر بگيريم كمترين اعتباري براي آن خبر نمي توان در نظر گرفت. نه تنها از نظر شيعه بلكه از ديدگاه بسياري از محقّقين عامّه كه تخصيص كتاب الله را با خبر واحد جايز نمي دانند. به هر حال با توجّه به شرايط پيشگفته، حضرت زهرا(عليها السلام) مصمّم به ميدان آمد تا از حريم دين دفاع كند كه از مسأله فدك فراتر و مهم تر بود. 

 

دفاع زهرا و شكايت به جمع عمومي

     پس از آنكه ابوبكر به استناد روايتي به تصرف فدك اقدام كرد و وكيل فاطمه زهرا(عليها السلام) را خلع يد نمود و آن حضرت از اين اقدام آگاه شد، چادر بر سر افكند و با جمعي از زنان بني هاشم راهي مسجد گرديد و اين در حالي بود كه ابوبكر در جمع مهاجر و انصار حضور داشت. آنگاه پرده اي زدند و زهرا(عليها السلام) ناله اي از دل برآورد كه همه اهل مسجد به گريه افتادند. سپس اندكي درنگ كرد تا صداي گريه فرونشست و آغاز سخن نمود و خطبه غرّايي ايراد فرمود و از نعمت رسالت حضرت محمّد(صلي الله عليه وآله) و فلسفه احكام آسماني سخن گفت، آنگاه در مورد خطر رجعت به جاهليّت به مردم هشدار داد و در فرازي از آن خطابه تاريخي مسأله ميراث خود را از رسول خدا عنوان كرد و محروميّت از ارث پدر را حكم جاهليّت خواند و مردم را مورد نكوهش قرار داد كه چرا در برابر اين جريان سكوت كرده اند؟! گفت: «هيهات، مسلمانان! اي پسر ابي قحافه چرا من از ارث پدر محروم شوم؟ آيا خداوند گفته تو از پدرت ارث ببري و من از پدرم ارث نبرم؟! چه حكم ناروايي آوردي و گستاخانه به قطع رحم دست يازيدي و عهد و پيمان شكستي! كتاب خدا پيش روي شماست و به عمد به آن پشت پا زديد و به دور افكنديد. خداي عزّوجلّ مي فرمايد: { وَوَرِثَ سُلَيْمَانُ دَاوُودَ...} و در داستان يحيي و زكريا مي گويد: { فَهَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيّاً * يَرِثُنِي وَيَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ وَاجْعَلْهُ رَبِّ رَضِيّاً}28 و نيز مي فرمايد: { يُوصِيكُمْ اللهُ فِي أَوْلاَدِكُمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الاُْنثَيَيْنِ فَإِنْ كُنَّ نِسَاءً فَوْقَ اثْنَتَيْنِ...} و همچنين فرمود: { إِنْ تَرَكَ خَيْراً الْوَصِيَّةُ لِلْوَالِدَيْنِ وَالاَْقْرَبِينَ...}29

 

     و شما پنداريد كه من بهره و ميراثي از پدر ندارم! آيا خداوند آيه اي را به شما اختصاص داده و پدر مرا از حكم آن استثنا كرده است؟ يا مي گوييد: (ما اهل دو ملت ايم) اهل دو ملّت از يكديگر ارث نمي برند؟! آيا من و پدرم از اهل يك ملّت و دين نيستيم؟! آيا شما به خاصّ و عام قرآن از پيامبر داناتريد؟! و...30

 

     چنانكه ملاحظه مي كنيم: تمام تكيه سخن دختر گرامي پيغمبر اين است كه چرا خليفه و يارانش كتاب خدا را ناديده گرفته اند و به احكام جاهليّت رجعت نموده اند. در حقيقت فدك بهانه است براي مسأله اي مهم تر و آن اعتراض به زير پا گذاشتن آيات صريح قرآن با دستاويز روايتي مجهول كه جز خليفه راوي ندارد. در حالي كه چند صباحي بيش از رحلت آن حضرت نگذشته و جريان هاي روز، اسلام و مسلمين را با شتاب به جاهليت منسوخ پيشين سوق داده است و اگر در لحظات نخستين غيبت پيغمبر چنين رجعتي آغاز گردد، آينده تاريخ چه خواهد شد؟! و اين بود رسالت فاطمه زهرا(عليها السلام)در دفاع بي وقفه از آييني كه پدرش بنيان نهاده و احكامي كه پي افكنده و بايد براي آينده بشريت تا رستاخيز جاودانه بماند.

 

     دفاعيّه زهرا(عليها السلام) هر چند در آن لحظه ها در بازگرداندن حق او بي اثر ماند و ابوبكر همچنان در تصرف فدك پاي فشرد امّا در وجدان ها و بستر تاريخ اسلام تأثير عميق برجاي نهاد. حقايقي را روشن كرد. مطالب زير پرده اي را افشا نمود و خط و نشان ها را نقش بر آب ساخت. پرده از چهره سياستمداران حاكم برافكند. به همگان آموخت كه چگونه بايد از حريم دين و قرآن و ولايت دفاع نمود و به حركت بي امان ادامه داد و با اعراض از دستگاه خلافت و مهجور ساختن آن با مبارزه منفي و وصيت به عدم حضور غاصبان در نماز و تشييع جنازه و دفن و مزارش اين طرح مقدس را تكميل نمود و اين پرسش همواره پيش روي انسان هاست كه چرا دختر گرامي پيامبر شبانه دفن شد و قبرش در اختفا ماند؟! 

لأيّ الأمور تدفن سرّاً                 بنت خير الوري وتعفي ثراها

 

حديث مورد استناد در مصادره فدك

 از بررسي منابع روايي استفاده مي شود كه حديث: «لا نورث ما تركناه صدقة» كه مورد استناد خليفه در تصرف فدك بود، از هيچ يك از روات و صحابه، جز ابوبكر نقل نشده است. بخاري از سه طريق به نقل اين روايت پرداخته كه هر سه به عايشه منتهي مي شود و عايشه نيز از قول پدرش ابوبكر روايت مي كند. بنا به روايت بخاري، زهري از قول عايشه نقل كرده كه «فاطمه و عباس نزد ابوبكر آمدند و ميراث خود از رسول خدا را مطالبه كردند كه شامل فدك و بخشي از خيبر بود و ابوبكر در پاسخ گفت: شنيدم پيامبر خدا(صلي الله عليه وآله) مي فرمود: «لا  نُورث ما تَرَكْناهُ صَدَقَة...». از ما ارث برده نشود، آنچه به جاي ماند صدقه است و خاندان پيامبر نيز از اين مال خواهند خورد. ابوبكر اضافه كرد: به خدا كاري را كه پيغمبر مي كرد من ترك نكنم. در پي اظهارات ابوبكر، فاطمه(عليها السلام) از او روي برتافت و تازنده بود با وي حرف نزد.»31

همچنين ابن ابي الحديد در چند مورد از شرح نهج البلاغه تأكيد مي كند كه مشهور اين است: حديث «لا نَورث ما تَرَكْناهُ صَدَقَة» را جز ابوبكر كسي از پيامبر نقل نكرده است.32

 

همچنين از بررسي منابع عامّه چنين استفاده مي شود كه حديث مورد استناد را حتّي همسران رسول خدا نشنيده بودند. ابن ابي الحديد از قول عايشه آورده است كه همسران پيغمبر(صلي الله عليه وآله) عثمان بن عفان را نزد ابوبكر فرستادند تا ميراث آنها را از خالصه و فئ رسول الله مطالبه كند و من (عايشه) آنها را از اين خواسته منع كردم و گفتم از خدا نمي ترسيد! مگر نمي دانيد كه پيغمبر فرمود: «ما ارث نمي گذاريم...»33 حال اگر موضوع نفي وراثت از مسلّمات دين بود چگونه همسران رسول خدا آن را نشينده بودند و تنها عايشه به رد و انكار آن پرداخت؟! و چرا عثمان خودش به آنان پاسخ نداد كه از پيامبر كسي ارث نمي برد؟! چنانكه در روايت بخاري ملاحظه كرديم، گفتار عايشه نيز مستند به گفتار پدرش ابوبكر است و مستقيماً از پيامبر نقل روايت نكرده است.

     از مجموع اين وقايع مي توان استنباط كرد كه حديث «نفي وراثت از پيامبر» پايه محكمي نداشته و مورد قبول همگان نبوده است. مؤيّد ديگر بي پايه بودن حديث فوق، برخورد عمر با مسأله وراثت فدك در ماجرايي است كه ذيلا از نظر مي گذرد.

     در صحاح اهل سنّت آمده است كه: «علي(عليه السلام) و عباس در زمان عمر بر سر فدك اختلاف كردند، علي(عليه السلام) مي گفت: پيامبر(صلي الله عليه وآله) آن را در زمان حيات خود به فاطمه(عليها السلام)واگذار كرد و عباس اين مطلب را انكار مي كرد و مي گفت: ملك رسول خدا بودو من وارث او هستم! داوري نزد عمر بردند، امّا عمر از اظهار نظر خودداري كرد و گفت: «من حلّ اين مسأله را به خود شما واگذار مي كنم، خود بهتر مي دانيد چه كنيد.»34

 

     تعبير ياقوت حموي در معجم البلدان چنين است:

     «هنگامي كه عمر به خلافت رسيد و فتوحاتي نصيب مسلمانان شد و دولت اسلامي گسترش يافت، عمر با اجتهاد خود در اين مسأله بر آن شد كه فدك را به ورثه پيامبر برگرداند.»35

     اگر اين روايات صحيح باشد، دالّ بر اين است كه حكم خليفه اوّل سياسي و موقّتي بوده و در لحظه هاي حسّاس خلافتش بدان متمسّك شده است وگرنه چگونه عمر درباره تصميم خليفه اوّل اهمال مي كرد و آن را به دور مي انداخت و فدك را به علي و عباس با عنوان ورثه پيامبر واگذار مي نمود؟36

     افزون بر اين، شخصيت اميرمؤمنان(عليه السلام) و منزلت معنوي و مقام ايماني اوست كه قوي ترين حجّت در اين مسأله است و اين چيزي است كه دو خليفه بارها به آن اعتراف كرده اند و نظر او را در مسائل و معضلات، ملاك عمل قرار مي دادند و در اينجا نيز بايد ملاك باشد.

 

     به گفته ابن ابي الحديد: «اگر علي(عليه السلام) و عباس از پيامبر روايتي شنيده بودند كه به موجب آن پيامبر ارث نمي گذارد، چگونه آمدند نزد عمر و طلب ميراث كردند؟! آيا عباس اين را مي دانسته و با اين حال مطالبه ميراث كرده است؟! و آيا امكان داشت كه علي(عليه السلام) اين را بداند و به همسر خود اجازه دهد چيزي را مطالبه كند كه استحقاق ندارد و به مسجد بيايد و با ابوبكر محاجّه كند و آن سخنان را بگويد؟! به طور قطع علي(عليه السلام) دعوي فاطمه(عليها السلام) را تأييد مي كرده و او را براي دفاع از حقّ خود اجازه داده است.»37

     ابن ابي الحديد مي افزايد:

     «اگر صحيح باشد كسي از پيامبر ارث نمي برد، به چه دليل شمشير و مركب و نعلين آن حضرت را به علي(عليه السلام) دادند؟ به اعتبار اينكه همسرش (فاطمه(عليها السلام)) وارث پيامبر است؛ زيرا اگر ميراث از پيامبر صحيح نباشد در اين جهت فرقي نيست كه شيء موروث كم باشد يا زياد و تفاوتي نمي كند كه از چه نوع و جنس باشد.»38

 

     خلاصه اينكه: حديث «نفي وراثت از پيامبر» را كسي جز ابوبكر نقل نكرده است و اگر در عهد ابوبكر، يار و همراهش عمر بن خطاب، از اقدام ابوبكر حمايت كرده، جنبه سياسي داشته و يك حكم شرعي ِ برگرفته از كتاب و سنّت نبوده است؛ چرا كه اگر حكم شرعي بود، از هر كس سزاوارتر به فهم احكام شريعت و حمايت از آن، علي بن ابي طالب(عليه السلام) بود كه احدي از صحابه حتّي ابوبكر و عمر نيز منكر آن نشده اند؛ همانگونه كه منزلت معنوي و صدق گفتار فاطمه زهرا(عليها السلام) صديقه طاهره، پاره تن پيغمبر(صلي الله عليه وآله) نيز به اعتراف همه و اقارير مكرّر عايشه دختر ابوبكر جاي ترديد و انكار نبوده است. حال چگونه امكان داشت مطلبي در باب فدك يا مسأله ميراث، از رسول خدا رسيده باشد و ابوبكر آن را بداند، امّا اميرالمؤمنين(عليه السلام) كه باب مدينه علم و حكمت و عالم به تأويل و تنزيل قرآن است و نيز صديقه امّت از آن آگاهي نداشته باشند و نعوذ بالله چيزي را ادّعا كنند كه به آنان تعلّق نداشته است! و همچنين همانگونه كه ديديم، خليفه دوّم نيز در زمان خلافت خود بر اقدام ابوبكر پافشاري نكرد و خلفاي بعدي نيز در چند مقطع تاريخي، فدك را به خاندان پيغمبر(صلي الله عليه وآله) واگذار كردند.

 

خليفه و اعتراف به خطا

     از گفته هاي تاريخي مي توان استفاده كرد كه شخص ابوبكر نيز در باطن امر، به حقانيت حضرت زهرا(عليها السلام) در امر فدك معتقد بوده است. در اين خصوص به چند مورد و شاهد مي توان اشاره كرد:

     1 ـ در اصول كافي از حضرت موسي بن جعفر(عليهما السلام) روايتي نقل شده كه در بخشي از آن آمده است: در پي احتجاجات حضرت زهرا(عليها السلام) و گواهي امير مؤمنان(عليه السلام) و أمّ ايمن، ابوبكر در نوشته اي دستور ترك تعرّض از فدك را صادر كرد و چون فاطمه(عليها السلام) نامه را گرفت و برگشت، در راه عمر خبردار شد و آن نامه را گرفت و پاره كرد و دور ريخت.39

     2 ـ بنابر آنچه در كتاب «الإمامة والسياسه» ذيل صفحه، به عنوان يك روايت آمده است:

     هنگامي كه ابوبكر و عمر براي عذرخواهي! و عيادت به خانه فاطمه آمدند، ابوبكر با اعتراف به اشتباه خود در مورد فدك و خلافت چنين گفت:

     «يا حَبِيبَة رَسُول الله، أَ غَضَناكِ فِي مِيراثِكِ منه وَفِي زَوجِكِ».40

     «اي حبيبه پيامبرخدا، ما تو را درباره ميراثت از پدرت و در مورد شوهرت (امر خلافت) خشمگين و ناراحت كرديم.»

     و آنگاه فاطمه(عليها السلام) فرمود: «چگونه خاندان تو از تو ارث ببرند و ما از حضرت محمّد(صلى الله عليه وآله)ارث نبريم؟!»؛ «ما بالك يرثك أهلك ولا نرث محمّداً».41

     3 ـ بنابه نوشته مورّخ شهير، مسعودي: «ابوبكر هنگام مرگ از چند چيز اظهار پشيماني و تأسف كرد؛ از جمله اينكه گفت: اي كاش به تفتيش خانه فاطمه(عليها السلام) اقدام نمي كردم.»42

     در متون روايي و تاريخي، مواردي از اين قبيل مي توان يافت كه بيانگر حقانيت دختر پيغمبر(صلي الله عليه وآله) در دعواي خود و مظلوميت اهلبيت و محكوميت دستگاه حاكمه در اقدام خود مي باشد. و بهترين داور خداوند است.

 

تحليلي از جاحظ در موضوع بحث

     علماي اهل سنّت نيز در مواردي بر پذيرش اين حقيقت ناگزير شده و عذر خليفه را نا موجّه خوانده اند و به طور غير مستقيم روايت خليفه را مخدوش دانسته، مدافعات برخي متعصبان عامّه را مردود شمرده اند؛ از جمله آنان جاحظ است كه در رسائل خود به اين مطلب پرداخته، مي نويسد:

    «برخي پنداشته اند كه دليل صدق گفتار ابوبكر وعمر در منع ميراث و برائت آنها، اين است كه اصحاب رسول الله(صلي الله عليه وآله) دعوي آنان را رد نكردند؛ يعني سكوت صحابه در برابر دعوي خليفه تأييدي بود بر مدّعاي او.

     سپس جاحظ به ردّ اين پندار پرداخته و مي گويد: «اگر ستمديدگان و آنان كه حقّشان ضايع شده بود و طرح دعوا و شكايت داشتند، معترض نبودند، در اين صورت سكوت مي توانست دليل بر صحّت مدعاي خليفه باشد در حالي كه اعتراض فاطمه(عليها السلام) تا بدانجا پيش رفت كه وصّيت كرد ابوبكر بر جنازه اش نماز نخواند و هنگامي كه براي مطالبه حق خود نزد ابوبكر آمد، گفت: اي ابابكر اگر تو بميري چه كسي از تو ارث خواهد برد؟ پاسخ داد خانواده ام و فرزندانم. فاطمه فرمود: چرا ما از پيامبر ارث نبريم، و بالاخره هنگامي كه ابوبكر فاطمه را از ارث خود منع كرد و حقّش را نداد و فاطمه نااميد شد و ياوري نيافت. گفت: به خدا تو را نفرين مي كنم. و ابوبكر جواب داد به خدا تو را دعا مي كنم...

     جاحظ سپس به نقل گفتگوي فاطمه با ابوبكر و ملايمت ابوبكر در برابر سخنان تند فاطمه(عليها السلام) اشاره كرده، در بيان راز اين ملايمت مي نويسد: اين دليل بر برائت از ظلم و سلامت از جور نيست؛ زيرا مكر ظالم و سياست مكّارانه گاه تا آنجا مى رسد كه مظلوم نمايي كند و سخن متواضعانه و منصفانه به كار بگيرد و در ادامه با اشاره به اقدام عمر در تحريم متعه مي گويد: چگونه مي توان عدم اعتراض صحابه را دليل بر صحّت اقدام كسي دانست در حالي كه عمر در منبر گفت: «مُتْعَتانِ كانَتا عَلي عَهْدِ رَسُول الله مُتْعَة النَّساء وَمُتْعَة الْحَجّ أَنَا أنْهي عَنْهُما وَأُعاقِبُ عَلَيهِما»؛ «دو متعه در عهد پيامبر خدا(صلي الله عليه وآله) بود؛ يكي متعه زنان و ديگري تمتّع در حجّ و من از آن دو نهي مي كنم و مرتكب آن را مجازات مي نمايم.» با اين وصف، كسي در صدد انكار و ردّ اين اقدام عمر برنيامد و آن را تخطئه نكرد و اظهار شگفتي ننمود و از او توضيحي نخواست.»43

     مقصود جاحظ اين است كه خلفا اقدامات متعدّدي داشتند كه بر خلاف سنّت و سيره نبوي بود و مردم اينها را مي ديدند و اعتراض نمي كردند و اين دليل مشروعيت نمي شود.

     پس به صرف اينكه مردم دعوى ابوبكر را در مورد ارث نبردن از پيامبر انكار نكردند، دليلي بر صحت دعوي او نيست و اين موارد مشابه ديگري داشته؛ چنانكه در مورد تحريم متعه حج و متعه ازدواج از عمر ديديم، و به گفته جاحظ سكوت در برابر كسى كه مسلّط بر اوضاع است و امر و نهي و قتل و عفو و حبس و يا آزادي را در دست دارد، دليل روشن و حجّت قانع كننده نيست.44

 

غصب فدك و جنبه سياسي آن

     برخورد خشونت بار دستگاه خلافت با دختر پيغمبر(صلي الله عليه وآله) را اگر به ديده تحقيق بنگريم، جنبه سياسي داشته نه جنبه ديني. از يكسو مي خواستند دست اهل بيت را از مال دنيا تهي كنند كه پشتوانه حركتي در جهت معارضه با غصب خلافت نباشد و از سوي ديگر زمينه را براي باز پس گيري خلافت فراهم نكنند؛ همانگونه كه ابن ابي الحديد مي نويسد: در شهر حلّه يكي از علوي ها به نام علي بن مهنا ذكي معروف به ذوفضائل به من گفت: فكر مي كني چرا ابوبكر و عمر فدك را از فاطمه گرفتند؟ پرسيدم: چه هدفي داشتند؟ گفت: «خواستند پس از آنكه خلافت را گرفتند انعطاف و نرمشي نشان ندهند و آن حضرت از آنان انعطاف نبيند و بدينسان زخمي بر زخم هاي ديگر نهادند، و نيز از قول يكي از متكلمين اماميّه به نام علي بن نقي در بلده نيل آورده كه هدف آن دو در تصرّف غاصبانه فدك و خارج ساختن آن از دست فاطمه(عليها السلام) جز اين نبود كه علي(عليه السلام) با محصول و در آمد آن قدرت پيدا كند و با ابوبكر در خلافت منازعه نمايد و از فاطمه و علي و ساير بني هاشم و فرزندان عبدالمطلب را در خمس منع كردند.»45 هر چند ابن ابي الحديد اينگونه اظهارات را مورد انكار و استهزا قرار داده امّا حقيقت امر جز اين نبوده است. 

 

امير مؤمنان(عليه السلام) و ماجراي فدك

     دوره بيست و پنج ساله سه خليفه سپري شد و خلافت ظاهري با همه مشكلات و بحران هايش در كف با كفايت اميرمؤمنان قرار گرفت. در اين حال، آن حضرت مي توانست حق برباد رفته اهل بيت را به خاندانش برگرداند. امّا چنين نكرد. چرا؟

     اين مسأله مورد تحليل هاي گونان قرار گرفت؛ برخي تصوّر كردند اقدام علي(عليه السلام) تأييدي بود بر سيره خلفاي پيشين و امضاي غصب فدك! كه اين تفسير ناروايي است؛ چرا كه آن حضرت از هر كس بهتر مي دانست كه فدك متعلّق به فاطمه زهرا(عليها السلام) و اهل بيت است و براي اين موضوع شهادت داد كه ابوبكر نپذيرفت! همچنين علي(عليه السلام) همدرد فاطمه بود و موضع گيري هاي او را در برابر غاصبان تأييد و از وي حمايت مي كرد.

     بنابراين، سكوت آن حضرت در مسأله فدك همانند سكوت او در برابر تصرّف خلافت بود، پس از اتمام حجّت هاي لازم كه مصلحت اسلام و مسلمين آن را ايجاب مي كرد.

     آنچه براي علي و زهرا(عليهما السلام) اهمّيت داشت و هستي خود را به پاي آن فدا كردند، شريعت والاي احمدي(صلي الله عليه وآله) بود كه در مقام حفظ آن از هرچه هست مي توان گذشت؛ خلافت، فدك و بالاتر از همه اينها، جان و تن و هرچه در توش و توان باشد. 

     علي(عليه السلام) پس از شهادت همسر مظلومش نيز راه و روش ديگري اتخاذ نكرد و با مظلوميت خود و خاندانش روزگار گذرانيد. او هرگز علاقه اي به مال و مقام دنيا نشان نداد و انديشه آخرت از فكر دنيا مشغولش مي داشت. و چنين بود همسر بزرگوارش فاطمه زهرا(عليها السلام)آنچه در مدافعات آن بانوي بزرگ اسلام محور بود، احكام و سنن الهي بود كه پدرش پايه گذاري كرد و چنانكه گفتيم فدك بهانه اي بيش  نبود.

 

     اميرمؤمنان(عليه السلام) در ماجراي فدك سخني دارد كه طي نامه اي به عثمان بن حنيف آن را متذكر مي شود و اين سخن بيانگر موضع آن حضرت در ماجراي تأسّف بار فدك است.

     در اين نامه مي نويسد: 

«بَلَي كَانَتْ فِي أَيْدِينَا فَدَكُ مِنْ كُلِّ مَا أَظَلَّتْهُ السَّمَاءُ ، فَشَحَّتْ عَلَيْهَا نُفُوسُ قَوْم ، وَسَخَتْ عَنْهَا نُفُوسُ آخَرِينَ ، وَنِعْمَ الحَكَمُ اللّهَ . وَمَا أَصْنَعُ بِفَدَكَ وَغَيْرِ فَدَكَ ، وَالنَّفْسُ مَظَانُّهَا فِي غَد . جَدَثٌ تَنْقَطِعُ فِي ظُلْمَتِهِ آثَارُهَا وَتَغِيبُ أَخْبَارُهَا ، وَحُفْرَةٌ  لَوْ زِيدَ فِي فُسْحَتِهَا ، وَأَوْسَعَتْ يَدَا حَافِرهَا ، لاََضْغَطَهَا الحَجَرُ وَالْمَدَرُ ، وَسَدَّ فُرَجَهَا التُّرَابُ الْمُتَرَاكِمُ ، وَإِنَّمَا هِي َ نَفْسِي أَرُوضُهَا بِالتَّقُوَي لِتَأْتِي َ آمِنَةً يَوْمَ الْخَوْفِ الاَْكْبَرِ ، وَتَثْبُتُ عَلَي جَوَانِبِ الْمَزْلَقِ .»46

«آري، از تمام آنچه آسمان بر آن سايه افكنده، در دست ما تنها فدك بود كه گروهي بر آن ديده حرص و طمع دوختند و گروهي ديگر سخاوتمندانه از آن چشم پوشيدند و بهترين داور و حَكَم خداوند است. مرا با فدك و غير فدك چه كار! در حالي كه آرامگاه فرداي آدمي قبري است كه در تاريكي آن آثارش محو شود و اخبارش ناپديد گردد؛ گودالي كه اگر با دست گوركن توسعه داده شود سنگ و كلوخ در آن فرو ريزند و انبوه خاك درزهايش را بپوشاند و همانا نفس سركش را رياضت مي دهم تا در آن روزِ هراس انگيز بزرگ با امنيت در آيد و در آن لغزشگاه استوار بماند.»

     اين سخن به صراحت مي گويد: واگذاري فدك نه از روي رضايت بلكه از روي بي رغبتي و اعراض از دنيا بود و حكميت و شكايت را نزد خدا بردن و اين خود اعلام وضع صريح آن حضرت است در مورد فدك.

     ابن ابي الحديد در شرح اين بخش نامه، توضيح جالبي دارد. او مي نويسد: «در معناي سخن امام كه مي فرمايد: «فَشَحَّتْ عَلَيْهَا نُفُوسُ قَوْم ، وَسَخَتْ عَنْهَا نُفُوسُ آخَرِينَ» اين است: «أي سامحت وأغضت ولَيسَ يعني هيهنا بالسخاء إلاّ هذا لا السّخاء الحقيقيّ لأنّه(عليه السلام)وأهله لم يَسْمَحوا بفدك إلاّ غصباً وقسراً وقد قال: هذه الألفاظ فى موضع آخر فيما تقدّم وهو يعني الخلافة بعد وفات رسول الله(صلي الله عليه وآله). ثمّ قال: ونِعْمَ الحَكَم الله، الحكم الحاكم وهذا الكلام كلام شاك متظلّم.»47

 

     اينكه مي فرمايد: «گروهي به فدك طمع بستند و گروهي سخاوتمند از آن گذشتند.» بدين معني است كه فدك را ناديده گرفتند و چشم از آن پوشيدند و نه جز اين. سخاوت در اينجا به معناي سخاوت حقيقي نيست؛ زيرا آن حضرت و خاندانش فدك را رها نكردند مگر از روي غصب و زور. آن حضرت نظير اين الفاظ را در مورد غصب خلافت پس از وفات رسول خدا(صلي الله عليه وآله) نيز دارد. و اين سخنان نشانه نارضايتي اوست. لذا پس از اين سخنان مي گويد: بهترين حَكَم يعني داور و حاكم خداوند است. اين سخن سخن كسي است كه شكايت دارد و تظلّم مي كند.

 

     در زيارت غديرِ اميرمؤمنان(عليه السلام) نيز به اين تظلّم و شكوه اشاره شده و پس از مطرح ساختن غصب فدك به عنوان مصيبتي اندوهبارتر از غصب خلافت و ردّ شهادت علي و حسنين(عليهم السلام) از سوي حاكمان چنين آمده است:

«فما أعْمَهَ مِنْ ظُلْمِكَ عَنِ الحَقِّ ثُمَّ أفْرَضوكَ سَهمَ ذَوي القُربي مَكْراً وأحادُوهُ عَنْ أهْلِهِ جَوْراً فَلَمّا آلَ الأمرُ اِلَيكَ أجرَيتُهُم علي ما أجْرَيا رَغْبَةً عَنْهُما بِما عِنْدَ اللهِ لَكَ فأشبَهَتْ مِحْنَتُكَ بِهِما مِحَنَ الأنْبِياءِ(عليهم السلام) عِنْدَ الوَحْدَةِ وَعَدَمِ الأنْصارِ...»

«چه كور دل است آنكه حقّ تو را به ستم پايمال كرد، سپس سهم ذوى القربي را با نيرنگ از تو گرفتند و با جور از اهلش دريغ داشتند. پس چون كار خلافت به تو بازگشت همانگونه كه آن دو كردند، عمل كردي و به اميد ثواب الهي از آن روي برتافتي. بدينسان ابتلاي تو به آن دو به ابتلا و امتحان پيامبران شباهت داشت آنگاه كه تنها مي شدند و يار و ياوري نداشتند...»

 

اميرالمؤمنين و تأسّي به پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله)

     نكته ديگري كه در زيارت بدان اشاره شد و روايات نيز به آن توجّه داده اند، اين است كه اميرالمؤمنين(عليه السلام) در ماجراي فدك و خودداري كردن از اعاده آن در دوران خلافتش و تنها اعلام موضع زباني، به پيامبران خدا و حضرت ختمي مرتبت تأسّي نمود كه اگر از آنان چيزي را به زور مي گرفتند از آن چشم مي پوشيدند و اعراض مي كردند.

     در اين خصوص چند روايت از امامان معصوم(عليهم السلام) رسيده است؛ از جمله ابراهيم كرخي از امام صادق(عليه السلام)مي پرسد:

     چرا و به چه علّت هنگامي كه اميرالمؤمنين به خلافت رسيد فدك را رها كرد؟ امام  در پاسخ فرمود:

«اقتداءً برسول الله لمّا فتح مكّه وقد باع عقيل بن ابي طالب داره. فقيل يا رسول الله ألا ترجع إلي دارك؟ فقال: وهل ترك عقيل لنا داراً. إنّا أهلَ بيت لا  نسترجع شيئاً يؤخذ منّا ظلماً فلذلك لم يسترجع فدكاً لمّا ولّي»48

«او به پيامبر اقتدا كرد آنگاه كه مكّه را فتح نمود و عقيل خانه آن حضرت را فروخته بود. پرسيدند: يا رسول الله، به خانه خود برنمي گرديد؟ فرمود: مگر عقيل براي ما خانه اي گذاشته است؟! ماخانداني هستيم كه اگر به ظلم از ما چيزي را بگيرند باز پس نگيريم، از اينرو اميرالمؤمنين پس از تصدّي امر، فدك را باز پس نگرفت...»

 

پرونده فدك در محكمه تاريخ

     پرونده فدك هرگز از دفتر محاكمات حذف نشد، نه زهرا و علي(عليهما السلام) آن را ناديده گرفتند و نه فرزندانشان؛ زيرا همانگونه كه گفتيم بُعد معنوي فدك اصل بود و نه ارزش مادّي آن. فدك نماد و مظلوميّت اهلبيت بود و مظلوم بايد از مظلوميّت خود سخن بگويد وگرنه به ظلم صحه گذاشته و اين در منطق دين روا نيست. در آينده تاريخ نيز مي بينيم كه فرزندان فاطمه و علي(عليهم السلام) هرگاه فرصتي مي يافتند داستان فدك را تازه مي كردند تا از صفحه تاريخ و جغرافياي عقايد محو نشود و اگر خود فدك نيست پرونده اش باز باشد و وجدان ها بر اساس آن داوري كنند و چنانكه وقايع تاريخي نشان مي دهد، فدك از محدوده يك دهكده كوچك و يك مزرعه خارج شد و مفهوم وسيع تري گرفت؛ همان مفهومي كه در مدافعات زهرا نيز نقش بنيادين داشت و بعداً پرده از روي آن برداشته شد. 

 

مفهوم نمادين فدك

     حقيقت اين است كه بحث فدك از مرافعه بر سر يك مزرعه فراتر رفته و شكل كلّي تري به خود گرفته است و آن به اساس حاكميت مربوط مي گردد. براى نمونه، حضرت موسي بن جعفر(عليه السلام) گفتاري دارد با مهدي عباسي كه فدك را با مفهوم نمادين آن به تصوير مي كشد. علي بن ساباط مي گويد: هنگامي كه ابوالحسن موسي(عليه السلام) بر مهدي عباسي وارد شد و ديد كه حقوق غصب شده را باز پس مي دهد، گفت: اي خليفه، چرا آنچه از ما به ستم گرفته شده باز پس نمي دهي؟ مهدي گفت: اي ابوالحسن مقصودتان چيست؟ حضرت داستان فدك و فتح آن براي رسول الله(صلي الله عليه وآله) را به تفصيل بيان كرد و يادآور شد كه اين خالصه رسول الله بود و به امر حقّ به زهرا داده شد و در حيات پيامبر در دست فاطمه بود تا اينكه با روي كار آمدن خليفه اوّل از دست او خارج شد ولي با مدافعات زهرا(عليها السلام) و گواهي اميرمؤمنان و امّ ايمن، ابوبكر حاضر شد آن را به فاطمه(عليها السلام) واگذار كند امّا عمر مانع گرديد تا بالأخره در تصرّف دستگاه خلافت درآمد.

     پس از نقل اين ماجرا، مهدي عباسي از امام خواست كه حدود فدك را مشخّص كند و امام فرمود:

«حَدّ مِنها جبل اُحد وحَدّ منها عريش مصر وحدّ منها سيف البحر وحدّ منها دَوْمة الجندل، فقال له كلّ هذا؟ قال نعم. هذا كلّه ممّا لم يوجف علي أهله رسول الله نجيل ولا ركاب. فقال كثيرٌ و أنظر فيه».49

«يك حدّ آن به كوه احد، حدّ ديگرش به عريش مصر (شهري مجاور مصر قديم) و حدّ سوم به ساحل دريا، و چهارم به دومة الجندل (ناحيه اي در شام از طريق مدينه) منتهي مي شود.

مهدي عباسي گفت: همه اينها؟! امام فرمود: آري اينها سرزمين هايي است كه پيامبر با سپاه و لشكر از اهلش متصرّف نشده، مهدي گفت اينها زياد است! بايد در باره آن فكر كنم!»

     شايد مهدي عباسي نيز مقصود امام را فهميده كه اينگونه پاسخ داده است. و ممكن است مفاد سخن امام اين باشدكه قلمرو حكومت اسلامي به غصب درتصرّف حاكمان قرار گرفته و اگر قرار است حق به صاحب آن برگردد، از محدوده فدك فراتر مي رود و بايد به خاندان پيامبر واگذار شود؛ زيرا آنها ولي ّ امر مسلمين و صاحب اختيار كشور اسلامي اند، چون تنها آنها هستند كه با عدل و داد حكومت توانند كرد و از حقوق توده ها حمايت خواهند نمود، چون اگر در اختيار افراد نالايق قرار گيرد سرگذشت فدك نيز بدانجا منتهي مي شود كه مثلا معاويه آن را سه قسم كند، يك ثلث به مروان حكم بدهد، ثلث ديگر به عمرو بن عثمان بن عفان و باقي مانده را به يزيد بن معاويه!50 و يك روز تمام آن در اختيار مروان حكم، دشمن اهل بيت قرار گيرد و همينطور دست به دست خلفا بگردد و نه تنها به بيت المال و مستضعفان نرسد بلكه در مقاصد شخصي و عيش و نوش حاكمان و حواشي آنها مانند بقيّه بيت المال صرف شود، چنانكه تحوّلات تاريخي فدك اين را نشان  مي دهد.

     البته در پاره اي موارد نيز از سوي خلفا همچون عمر بن عبدالعزيز كه تا حدودي به مظالم مردم مي رسيد، فدك به اهلبيت عودت داده شد. و يا در زمان مأمون نيز به خاندن پيامبر واگذار گرديد كه دعبل در اين خصوص قصيده اي سرود كه مطلعش اين بود: 

أصبح وجه الزمان قد ضحكا                برد مأمون هاشم فدكاً

     «بر چهره زمان لبخند شادي نشست آنگاه كه مأمون فدك را به بني هاشم برگردانيد.»

 

     نكته آخري كه در اينجا اشاره مي شود اين است كه اين تحوّلات و واگذاري فدك از سوي برخي خلفا و غصب آن از سوي برخي ديگر، نشانگر دو مطلب است:

     1 ـ فدك به عنوان يك ابزار سياسي و اهرم فشار بر اهل بيت مورد استفاده بوده چنانكه از آغاز نيز چنين بود.

     2 ـ آنها پذيرفته بودند كه فدك واقعاً متعلّق به اهل بيت است و بايد حقّ به حق دارش برگردد و اين نتيجه مدافعات فاطمه زهرا(عليها السلام) بود. كه بعدها نيز در اين راستا حركت هايي صورت گرفت. در هر حال اگر چه فدك به عنوان يك مزرعه يا دهكده اهمّيت آن را نداشت كه آنهمه مورد مناقشه و مناظره قرار گيرد؛ امّا از بُعد سياسي و بعد معنوي اهمّيت داشت كه اين را بايد محور اصلي مناقشات دانست.

 

پى ‏نوشتها:

1 . نكـ : سيّد محمّد باقر نجفي، مدينه شناسي، ج2، ص489

2 . همان، ص490

3 . مدينه شناسي، ج2، ص492

4 . آية الله شهيد سيّدمحمّد باقر صدر، فدك در تاريخ، ص27

5 . شرح نهج البلاغه، ج4، ص108، چاپ بيروت.

6 . به روايت محدّث قمي در بيت الاحزان، ص82

7 . معجم البلدان، ماده فدك.

8 . شرح ابن ابي الحديد، ج4، ص108

9 . حشر: آيات 6 و 7

10 . مجمع البيان، و نيز نكـ : اصول كافي، ج1، ص443

11 . نكـ : سوگنامه فدك، صص134 و 135

12 . صحيح بخاري، ج8، صص3 و 4 و ج5 ص82

13 . شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، ج4، ص117، چاپ بيروت.

14 . به نقل ابن حجر در الاصابه، ج4، ص338

15 . همان.

16 . همان، و مسند احمد حنبل، ج2، ص442 و كتاب فاطمه زهرا، ص253 ترجمه نگارنده.

17 . كنز العمال، ج12، ص93، ح34143

18 . كتاب فاطمه زهرا، صص261 و263 دكتر محمّد عبده يماني، ترجمه محمّدتقي رهبر.

19 . كتاب فاطمه زهرا، صص261 و263 دكتر محمّد عبده يماني، ترجمه محمّدتقي رهبر.

20 . انّها فاطمة الزهراء، ص311

21 . صواعق، ص361 و كنز العمال، ج11، ص603

22 . همان، ص351

23 . همان، ص365

24 . راغب، محاضرات، ج2، ص478

25 . صواعق، ص366؛ كنز العمال، ج11، ص603

26 . همان، ص517

27 . شرح نهج البلاغه، ج4، ص111، چاپ بيروت.

28 . مريم :6 و 7

29 . بقره : 180

30 . دلائل طبري، صص116 و 117؛ شرح نهج البلاغه، ج4، صص129 و130

31 . صحيح بخاري، ج8، ص3

32 . شرح نهج البلاغه، ج4، صص114، 117 و 127

33 . شرح نهج البلاغه، ج4، ص115 و نيز معجم البلدان، فدك.

34 . صحيح بخاري، ج8، ص4؛ ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، ج4، ص114، چاپ بيروت.

35 . معجم البلدان، ماده فدك.

36 . فدك في التاريخ، صص47 و 48، ضمناً براي شناخت موضع خليفه دوّم با اين مسأله در زمان خليفه اوّل، بنگريد به كافي، ج1، ص443

37 . شرح نهج البلاغه، ج4، ص116

38 . همان.

39 . اصول كافي، ج2، ص443

40 . الامامة والسياسه، ص13

41 . همان.

42 . مروج الذهب، ج2، ص301

43 . الغدير، ج7، ص229 و 230

44 . به نقل از علامه امينى در الغدير، ج7، ص225

45 . شرح نهج البلاغه، ج4، ص122، چاپ بيروت.

46 . نهج البلاغه، نامه 45

47 . شرح نهج البلاغه، ج4، ص107 چاپ بيروت.

48 . علل الشرايع، ج1، ص154؛ كشف الغمّه، ج1، ص494، و نيز نكـ : سوگنامه فدك، ص202

49 . كافي، ج1، ص443

50 . نكـ : شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد، ج4، ص111

تأليف: محمّدتقي رهبر  

 

دیدگاه جدیدی بگذارید

جهت نشر فرهنگ و معارف اسلامی، هر گونه استفاده از مطالب این وبسایت موجب امتنان است.